اذ الخلائق فی شان غیر شانی...
تا کی و کجا گریبانمان را بگیرد؛ مرگ...!
آه مجنون بوی لیلا می دهد...
تا کی و کجا گریبانمان را بگیرد؛ مرگ...!
زیاده می گردی گرد شهر... خرفت عالم عرفان که باشی منهج ات بهتر از این هم نمی شود... طلب ات به بلوغ نرسیده دور می افتی و سرت را شترق می کوبند به سنگ قهرا... گرد شهر می گردی و نفس ات را گرد می کنی... یاسین که به گوش خر نمی خوانند... این هم سهم امروزت:
خسته ی راه می فرستند سراغش... فرصت اش می دهند که تعریف کند ماوقع را... فرصت ناب تخلیه... شاید حتی شکایت... می گوید... ماجرای آن غوی مبین را که متوالیا شر به پا می کرد... آن مرد ناصح را که از راه رسید و فراری اش داد... قصه ی در به دری اش را جاری می کند بی کم و کاست، بعد دست گرم شعیب با آن ریش سفید بلند می نشیند پشت کمرش که: غمت نباشه عمو، جستی... " لا تخف نجوت من القوم الظالمین..." (25/قصص)
خلاصه که:
در ضیافت دلخواه زلیخا،
هنوز هم تنها احمقی که ترنج اش را پوست می کند من ام...
التجاء دعا...کجاست جای تو در جملهی زمان که هنوز...
... –که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟
و با چه قید بگویم که دوستت دارم
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟
سؤال میکنم از تو هنوز منتظری؟
تو غنچه میکنی این بار هم دهان: که هنوز ...
چقدر دلخورم از این جهان بی موعود
از این زمین که پیاپی... و آسمان که هنوز ...
جهان سه نقطهی پوچی ستخالی از نامت
پر از "همیشه همین طور" ، از "همان که هنوز"
همه پناه گرفتند در پس "هرگز"
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که "هنوز"
ولی تو "حتما" ای و اتفاق میافتی
ولی تو "باید" ی ای مرد ناگهان که هنوز ...
در آستانه جهان ایستاده چون خورشید
کسی که میدهد از ابرها نشان که هنوز ...
شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی آن سوی زمان که هنوز...
پی: شعر از محمد سعید میرزایی است به گمانم
دو دیگر آنکه سه تا مطلب نوشتم برای رد پا و هر کدامشان به مصلحتی نمایش داده نشد. فقط حال گرفته اش ماند برایم... این شعر جای همه اش...
آقا زودتر بیا... از ظهر دیروز بیشتر جان می کنم از نبودنتان... که: چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟؟... اترانا نحف بک و انت تام الملاء و قد ملات الارض عدلا؟
1. گاهی در قرآن آیه هایی هست که وقتی می خوانیشان لاجرم یک معادل مادری ردیف و درست درمان می آید به ذهنت و بگی نگی کلی وجد می کنی و اوج می گیری از بازی با زبان... مثلا آنجا که می گوید: "کبرت کلمه تخرج من افواههم..." نا خود آگاهت دهان باز می کند که این باید همان گنده تر از دهان حرف زدن یا حرف گنده تر از دهان زدن یا حرف مفت زدن یا غلط اضافه کردن یا یک چیزی در این میان باشد... یا وقتی می گوید: "کلمه هو قائلها" تو وجدان می کنی که این یعنی همان چرت می گه ی خودمان و الخ...
حالا چرا این ها را می گویم چون به خلاف عادت معهودم هر از گاهی به سرم می زند به نیت شما تفالی بزنم به کلام الله و باور بکنید یا نه فقط یک آیه هست که مانعم می شود و دستم را شل می کند و زانویم را سست و سنگین و رنگین قرآن را برمی گرداند سر جایش و من را می نشاند سر جایم...
2. از میان صد و بیست و چهار هزار تا برسی به مرحله ی نیمه نهایی... بمانید پنج تا و شریعت و کتاب بدهندتان و بشوید الوالعزم... کلی هم سوگلی خدا باشی آن قدر که هر بار هنگ کنم وقتی قربان صدقه ات می رود " و اصطنعتک لنفسی"... رفته باشی میقات... کفش کنده باشی... صدای خدا را شنیده باشی... "خرَّ موسی صعقا" را هم خدایت همه جار زده باشد... شق نیل کرده باشی... از همه مهم تر این لجوج زادگان بنی اسراییل را به راه آورده باشی... خلاصه این همه برای خودت کسی باشی در سموات و ارضین خداوندی آن وقت حیران و سرگشته، مجنون شوی و از پی لیلی بدوی و او مدام ابرو بالا بیندازد برایت که " انک لن تستطیع معی صبرا..." برو با بزرگترت بیا... تو مال این حرفها نیستی... مرد افکن است... قواره ات به این کارها نمی اید... بعد هم که تو با لابه از عقب اش روان می شوی محشری بپا می شود از اتفاقاتی که نه توان فهم اش را داری نه تاب هضم اش را و سکوت را... رگ نهی از منکرت باد می کند و دادت در می آید و... او زیر چشمی نگاهت می کند و تو دستت را از هول گاز می گیری و غلط کردمی و راه میفتی... سینه ستبر می کنی که بار آخر بود و تکرار نخواهد شد و او شانه بالا میندازد که؛ تا ببینیم... و می بیند هم و این بار ختم ماجرا را اعلام می کند "هذا فراق بینی و بینک..." و می رود... بعد موسای کلیم که تو باشی را تا آخر عمر بهتی عظیم ببلعد که چه بود؟ که بود؟ کجا رفت و...
3. تو بی جهت پیر نشدی... فاطمه هم که شنید صیحه زد... افتاد... چقدر نامطمئن بودی و چقدر تر حق داشتی نامطمئن باشی... چه انتظارها داشت خدا از ما منتظرها... و تو خدایت را بهتر از ما می شناسی... کوتاه نخواهد آمد... به قاعده کوتاه آمده... به قاعده قربانی داده... ذبح عظیم فدا کرده... عالم را بالا و پایین کرده و هر بار ملائکه ی مضطرش را آرام کرده که ماجرا آخرش خوش است...
"شیبتنی سورة الهود" تو بی جهت پیر نشدی طبیب دوار... مرض ما را دیده بودی و کم طاقتی مان را... و آن وقت: " فاستقم کما امرت و من تاب معک"...
دست و پایمان را می کشی که قد بکشیم اما لباس این حادثه قواره ی تن ما نیست انگار...
اننا لن نستطیع معک صبرا... این است که منتظری آقا...
پی: خوف کردم... الحمد لله غیر مقنوط من رحمته...
هجران بلای ما شد، یارب بلا بگردان...
خب قصه از آنجا شروع می شود که پدر خانواده دامت برکاته از در می آیند تو و یک پوستر دور قرمز می دهند دست بنده که بالایش نوشته(با قرمز): " آنفلولانزای نوع A جدی است ..." بعد زیرش داخل پرانتز مرقوم داشته اند: (معروف به خوکی) من هم که مرض کلمات دارم در مواجهه ی اول کلی می خندم که کاءن طرف داشته قاچاقچی معرفی می کرده : بیژن ستاری معروف به بیژن پلنگ... زیر ترش نوشته شده هنگام احوال پرسی از در آغوش گرفتن، بوسیدن و دست دادن (دوباره با قرمز) جدا خودداری کنید. کنارش یک گردالی مثل علامت توقف ممنوع است و زیر خط کج اش دو تا آدمک که شکل گلبول های سفید آدمیزادند در حال مصافحه و... .
به آقای پدر می گویم اگر به هر کس از مکه برمی گردد هم یکی از اینها آویزان کنی باز امت شهید پرور کس و کارشان را گاه برگشتن از بیت الله چنان که افتد و دانی گرم در آغوش خواهند گرفت. چرا که آورده اند اندر خلقیات برخ اعظمی از ایرانی جماعت که اساسا هیچ کس را داخل آدم حساب نمی کنند و هیچ چیز را جدی نمی گیرند و کلا و نوعا موجوداتی هستند مبرا. بعد شاهد مثال می آورم از همین سال پار که ما مشرف شدیم حج و گاه طواف دیدیم شرطه های ریختند و پیرزن ایرانی ای را گرفتند و بردند بسیار می زندندش و بسیار فحشش می دادند از هر دست، و ما را که بی خانواده عزیمت کرده بودیم کلی احساس غربت و این عربها چقدر فلان و فلتانند در ربود تا شب، که کاشف عمل آمد طرف با قیچی داشته یک تکه از پرده ی خانه ی خدا را می بریده جهت تبرک و سوغات و... . تازه این را بزن تنگ آداب زیارت ایرانی جماعت که به رقم تواصی مکرر کاروان ها تا دست مبارکشان را به تک تک بقاع متبرکه نکشند و پشت بندش دست را به صورت نمالند زیارت به دلشان نمی چسبد و کالمعدوم تلقی می شود. خلاصه نظر کارنشناسی ما این است که از آنجا که شتر سواری دولا دولا اصلا حال نمی دهد باید یک مدتکی تخته کرد در زیارت را مع الاسف و نظر کارشناسی ام این است که این آه جانگداز دختران دانشجوست که عمر دانشجویی شان کله شده...
پدر خانواده سری تکان می دهند (که من دقیقا نمی دانم نشانه ی چیست اما حدس هایی می زنم که ربطی به شما خواننده گرامی ندارد) و می رود... .
پی: دروغ نگفته باشم اساسا می خواستم در باب همان خلق که ذکرش رفت بنویسم. یک مطلب سیاسی هم بنویسم و... که ترجیح دادم کماکان در سکوت نظاره گر باشم که هنوز غبار فتنه نخوابیده و هنوز با تاءسی به امیرالمومنین باید شتر دو ساله بود. متن تحریف ها شد و حاصلش شد اُرجوزه ی بالا...