تبليغاتX
رد پای لیلی

رد پای لیلی

آه مجنون بوی لیلا می دهد...

اذ الخلائق فی شان غیر شانی...

تو... با آن جثه ی لاغر و پاهای بد قلق، از همه مان زودتر رسیدی...

تا کی و کجا گریبانمان را بگیرد؛ مرگ...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:28  توسط زهرا شهرزاد  | 

و اعنی فیه علی تلاوة القرآن...

زیاده می گردی گرد شهر... خرفت عالم عرفان که باشی منهج ات بهتر از این هم نمی شود... طلب ات به بلوغ نرسیده دور می افتی و سرت را شترق می کوبند به سنگ قهرا... گرد شهر می گردی و نفس ات را گرد می کنی... یاسین که به گوش خر نمی خوانند... این هم سهم امروزت:

خسته ی راه می فرستند سراغش... فرصت اش می دهند که تعریف کند ماوقع را... فرصت ناب تخلیه... شاید حتی شکایت... می گوید... ماجرای آن غوی مبین را که متوالیا شر به پا می کرد... آن مرد ناصح را که از راه رسید و فراری اش داد... قصه ی در به دری اش را جاری می کند بی کم و کاست، بعد دست گرم شعیب با آن ریش سفید بلند می نشیند پشت کمرش که: غمت نباشه عمو، جستی... " لا تخف نجوت من القوم الظالمین..." (25/قصص)

خلاصه که:

در ضیافت دلخواه زلیخا،

هنوز هم تنها احمقی که ترنج اش را پوست می کند من ام...

 التجاء دعا...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:47  توسط زهرا شهرزاد  | 

جهان سه نقطه‏ی پوچی ست‏خالی از نامت...

کجاست جای تو در جمله‏ی زمان که هنوز...

... –که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

سؤال می‏کنم از تو هنوز منتظری؟

تو غنچه می‏کنی این بار هم دهان: که هنوز ...

چقدر دلخورم از این جهان بی موعود

 از این زمین که پیاپی... و آسمان که هنوز ...

جهان سه نقطه‏ی پوچی ست‏خالی از نامت

پر از "همیشه همین طور" ، از "همان که هنوز"

همه پناه گرفتند در پس "هرگز"

و پشت «هیچ‏» نشستند از این گمان که "هنوز"

ولی تو "حتما" ای و اتفاق می‏افتی

ولی تو "باید" ی ای مرد ناگهان که هنوز ...

در آستانه جهان ایستاده چون خورشید

کسی که می‏دهد از ابرها نشان که هنوز ...

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده

به جستجوی کسی آن سوی زمان که هنوز...

پی: شعر از محمد سعید میرزایی است به گمانم

دو دیگر آنکه سه تا مطلب نوشتم برای رد پا و هر کدامشان به مصلحتی نمایش داده نشد. فقط حال گرفته اش ماند برایم... این شعر جای همه اش...

آقا زودتر بیا... از ظهر دیروز بیشتر جان می کنم از نبودنتان... که: چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟؟... اترانا نحف بک و انت تام الملاء و قد ملات الارض عدلا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:7  توسط زهرا شهرزاد  | 

آنجا که پیغمبر الوالعزم کم می آورد...

1. گاهی در قرآن آیه هایی هست که وقتی می خوانیشان لاجرم یک معادل مادری ردیف و درست درمان می آید به ذهنت و بگی نگی کلی وجد می کنی و اوج می گیری از بازی با زبان... مثلا آنجا که می گوید: "کبرت کلمه تخرج من افواههم..." نا خود آگاهت دهان باز می کند که این باید همان گنده تر از دهان حرف زدن یا حرف گنده تر از دهان زدن یا حرف مفت زدن یا غلط اضافه کردن یا یک چیزی در این میان باشد... یا وقتی می گوید: "کلمه هو قائلها" تو وجدان می کنی که این یعنی همان چرت می گه ی خودمان و الخ...

حالا چرا این ها را می گویم چون به خلاف عادت معهودم هر از گاهی به سرم می زند به نیت شما تفالی بزنم به کلام الله و باور بکنید یا نه فقط یک آیه هست که مانعم می شود و دستم را شل می کند و زانویم را سست و سنگین و رنگین قرآن را برمی گرداند سر جایش و من را می نشاند سر جایم...

2. از میان صد و بیست و چهار هزار تا برسی به مرحله ی نیمه نهایی... بمانید پنج تا و شریعت و کتاب بدهندتان و بشوید الوالعزم... کلی هم سوگلی خدا باشی آن قدر که هر بار هنگ کنم وقتی قربان صدقه ات می رود " و اصطنعتک لنفسی"... رفته باشی میقات... کفش کنده باشی... صدای خدا را شنیده باشی... "خرَّ موسی صعقا" را هم خدایت همه جار زده باشد... شق نیل کرده باشی... از همه مهم تر این لجوج زادگان بنی اسراییل را به راه آورده باشی... خلاصه این همه برای خودت کسی باشی در سموات و ارضین خداوندی آن وقت حیران و سرگشته، مجنون شوی و از پی لیلی بدوی و او مدام ابرو بالا بیندازد برایت که " انک لن تستطیع معی صبرا..." برو با بزرگترت بیا... تو مال این حرفها نیستی... مرد افکن است... قواره ات به این کارها نمی اید... بعد هم که تو با لابه از عقب اش روان می شوی محشری بپا می شود از اتفاقاتی که نه توان فهم اش را داری نه تاب هضم اش را و سکوت را... رگ نهی از منکرت باد می کند و دادت در می آید و... او زیر چشمی نگاهت می کند و تو دستت را از هول گاز می گیری و غلط کردمی و راه میفتی... سینه ستبر می کنی که بار آخر بود و تکرار نخواهد شد و او شانه بالا میندازد که؛ تا ببینیم... و می بیند هم و این بار ختم ماجرا را اعلام می کند "هذا فراق بینی و بینک..." و می رود... بعد موسای کلیم که تو باشی را تا آخر عمر بهتی عظیم ببلعد که چه بود؟ که بود؟ کجا رفت و...

3. تو بی جهت پیر نشدی... فاطمه هم که شنید صیحه زد... افتاد... چقدر نامطمئن بودی و چقدر تر حق داشتی نامطمئن باشی... چه انتظارها داشت خدا از ما منتظرها... و تو خدایت را بهتر از ما می شناسی... کوتاه نخواهد آمد... به قاعده کوتاه آمده... به قاعده قربانی داده... ذبح عظیم فدا کرده... عالم را بالا و پایین کرده و هر بار ملائکه ی مضطرش را آرام کرده که ماجرا آخرش خوش است...

"شیبتنی سورة الهود" تو بی جهت پیر نشدی طبیب دوار... مرض ما را دیده بودی و کم طاقتی مان را... و آن وقت: " فاستقم کما امرت و من تاب معک"...

دست و پایمان را می کشی که قد بکشیم  اما لباس این حادثه قواره ی تن ما نیست انگار...

اننا لن نستطیع معک صبرا... این است که منتظری آقا...     

پی: خوف کردم... الحمد لله غیر مقنوط من رحمته...

هجران بلای ما شد، یارب بلا بگردان...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:20  توسط زهرا شهرزاد  | 

آنفلونزای معروف...

 خب قصه از آنجا شروع می شود که پدر خانواده دامت برکاته از در می آیند تو و یک پوستر دور قرمز می دهند دست بنده که بالایش نوشته(با قرمز): " آنفلولانزای نوع A  جدی است ..." بعد زیرش داخل پرانتز مرقوم داشته اند: (معروف به خوکی) من هم که مرض کلمات دارم در مواجهه ی اول کلی می خندم که کاءن طرف داشته قاچاقچی معرفی می کرده : بیژن ستاری معروف به بیژن پلنگ... زیر ترش نوشته شده هنگام احوال پرسی از در آغوش گرفتن، بوسیدن و دست دادن (دوباره با قرمز) جدا خودداری کنید. کنارش یک گردالی مثل علامت توقف ممنوع است و زیر خط کج اش دو تا آدمک که شکل گلبول های سفید آدمیزادند در حال مصافحه و... .

به آقای پدر می گویم اگر به هر کس از مکه برمی گردد هم یکی از اینها آویزان کنی باز امت شهید پرور کس و کارشان را  گاه برگشتن از بیت الله چنان که افتد و دانی گرم در آغوش خواهند گرفت. چرا که آورده اند اندر خلقیات برخ اعظمی از ایرانی جماعت که اساسا هیچ کس را داخل آدم حساب نمی کنند و هیچ چیز را جدی نمی گیرند و کلا و نوعا موجوداتی هستند مبرا. بعد شاهد مثال می آورم از همین سال پار که ما مشرف شدیم حج و گاه طواف دیدیم شرطه های ریختند و پیرزن ایرانی ای را گرفتند و بردند بسیار می زندندش و بسیار فحشش می دادند از هر دست، و ما را که بی خانواده عزیمت کرده بودیم کلی احساس غربت و این عربها چقدر فلان و فلتانند در ربود تا شب، که کاشف عمل آمد طرف با قیچی داشته یک تکه از پرده ی خانه ی خدا را می بریده جهت تبرک و سوغات و... . تازه این را بزن تنگ آداب زیارت ایرانی جماعت که به رقم تواصی مکرر کاروان ها تا دست مبارکشان را به تک تک بقاع متبرکه نکشند و پشت بندش دست را به صورت نمالند زیارت به دلشان نمی چسبد و کالمعدوم تلقی می شود. خلاصه نظر کارنشناسی ما این است که از آنجا که شتر سواری دولا دولا اصلا حال نمی دهد باید یک مدتکی تخته کرد در زیارت را مع الاسف و نظر کارشناسی ام این است که این آه جانگداز دختران دانشجوست که عمر دانشجویی شان کله شده...

پدر خانواده سری تکان می دهند (که من دقیقا نمی دانم نشانه ی چیست اما حدس هایی می زنم که ربطی به شما خواننده گرامی ندارد) و می رود... .

پی: دروغ نگفته باشم اساسا می خواستم در باب همان خلق که ذکرش رفت بنویسم. یک مطلب سیاسی هم بنویسم و... که ترجیح دادم کماکان در سکوت نظاره گر باشم که هنوز غبار فتنه نخوابیده و هنوز با تاءسی به امیرالمومنین باید شتر دو ساله بود. متن تحریف ها شد و حاصلش شد اُرجوزه ی بالا...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:31  توسط زهرا شهرزاد  | 

جومونگ...

کره ای ها

تنها موجوداتی هستند

که قادرند

با کاسه ای ماست

دریا ها را به دوغ تبدیل کنند...

پی: حسین پناهی البته این مقام را به شاعران می داد و طبیعی هم بود چون عمرش قد نداد روزگار ما را ببیند که هر بار از کنار این قوطی رنگی رد می شوی قیافه ی... لااله الا الله...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:16  توسط زهرا شهرزاد  | 

ایینه... از حسین پناهی...

پل میزنیم به نامعلوم

در می گشاییم به ناممکن

از وجود چنان بنایی ساختیم که نردبان هزار پلۀ حضور به گَردَش نمی رسد

بی شک آخرین شماره از شمارش معکوس کفتار صبور عقل

سرانجام، واپسین نفس گاو ِ دل خواهد بود

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود

ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود

نه!

انسان، هیچ گاه برای خود مأمن خوبی نبوده است

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم و روح روباهی در من حلول می کند

به یاد  می آورم

در شبی از شب های سرد "مُراویا"

در کلبۀ وحشی خود

کنار اجاق

سگ آبستنی را پناه دادم

که پشمش کفاف پوشش همۀ زمستان مرا می داد

تا سپیده دمید مسحور چشمانش بودم

 

در چشم چپش، مردی سوار بر اسب مرده بود

و در چشم راستش

زنی چشم بر کُلُون ِ در، به خواب رفته بود.

آن روزها من

در حسرتی مجهول

سهم گندم خود را

به بلدرچین های گرسنه می بخشیدم

می خواندم

وقتی جغدها می خواندند.

و به یاد دارم که به جای کشتن ِ مارها

از پاهایم مراقبت می کردم.

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم و گوش می سپارم به صدای خش خش شاخه شاخۀ گردوی وجودم در باد

چهار فصل را به یاد دارم

و طعم گس ِ اِکسیر پُرافسون خاک را

که به ازگیل رسیدۀ ویار ذهن پرنده ای می مانست

بیا

بیا ای کلاغ ِ محال

و هسته مرا به دیاری دیگر ببر

می خواهم

و به یاد دارم

که کلاغ ها از محدوده به محدوده می پرند

می خواهم

و در گوشۀ ذهن خویش

باریکه نوری نامحدود را تا بی نهایت دنبال می کنم

و بلند و بی پروا

از توهم خویش ترانه می سازم:

...

می خوانم و گردن می چرخانم بر غش غش حشرات.

تماشا کن و نبین

درک کن و نخند

منتظر باش و اشک نریز!

این است ملودی زلال و باشکوه جیرجیرک ها

که همراه پر کلاغ ها از این سو به آن سو پیوسته در پرواز است.

کلاه مخملیم را بی دلیل جا بجا می کنم،

صدا را در گلو می اندازم و مشتم را بر روی میزکهنه قهوه خانه جهان می کوبم

 

دریا همچنان دریاست

و کوه ها همچنان کوه.

تنها ، گاو وحشی لحظه ای از نشخوار می ماند

و چشم کبک مادر در آشیانه باز میشود.

جیرجیرک!

جیرجیرک ِ بی نوا؟

من چراغ دارِِ هزارتوهایم

...

انسانم!

ساکت، چون درخت سیب

گسترده، چون مزرعه یونجه

و بارور، چون خوشه بلوط

به جز خداوند

چه کسی شایستۀ پرستش من خواهد بود؟

راحتم

چون برادرم آلبرت انیشتین

که گاهی بدون جوراب راحت تر بود.

طرح نظافت طویله ها را

با تعصب کروکی می کنم

ودر هیئتی شایسته

سیگارم را در قاب پنجره می تکانم

بی هیچ واهمه ای،

زیرا که جهان زیرسیگاری ِ من است

...

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم در تـنهایی.

فروردین ماه بود که شهابی از آسمان گذشت

در آذر ماه سنگوارۀ دو لاک پشت میان دو لایه خاک کشف شد

و اسفند ماه شنیدم که کودکی به دنیا آمده است

فالگیر جوان

خمیازه کشان می گفت:

این کودک در آینده یا تیرانداز خواهد بود

یا بادکنک سازی ماهر!

باری،

درشمال، ابریشم آبی مرسوم است

ودر جنوب، کتان ِ زرد

ما ساکنین این خرس گسترده

همه سرما خوردۀ یک زمستانیم.

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم و خیره می مانم بر سایۀ بلند خویش.

در انتهای باغ آلبالو

...

 

پا می چرخانم

پا می چرخانم رو به شرق خویش

شرق جاده های باریک

و پرندگان ِ تنهای  سیاه و سفید

آب و باد و خاک و آتش از خاطرم می رود

اما به یاد دارم

که سلطان رویاهای نو و افق های کهنه ام

به یاد دارم

که مرگ پاسخ بزرگی بر زندگیم نبود

به یاد دارم

که خورشید عشق کفاف پهنه نیازم را نداده بود

رو در روی هزاران

هزاره ها را تکرار می کنم

خواب را نشستن آشفته می کند

نشستن را راه رفتن

راه رفتن را دویدن

و دویدن را خواب!

باری،

یک دانه ارزن و کورسویی نور

برای مور

کافی است

انبان حرص را جز آوار

هیچ آذوقه ای پُر نمی کند

بتاب،

بر من بتاب ای آفتاب محال

وسایه سیاهم را طلایی کن.

منظومه در منظومه

کهکشان نیلی خیال

سرمست از عطر یونجۀ مرتع محال

بر کوهپایه های این سلسلۀ سیاه نامکشوف

اسب مه آلود اندیشه

بی تاب

سم به زمین می کوبد و شیهه می کشد

هر که بگوی بودیم مگر آن کس که تقدیرمان بود.

پا می چرخانم

پا می چرخانم رو به سمتی که سمتی نیست

وسایۀ سیاهم چون هول

بر سرتاسرزمین پهن می شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:38  توسط زهرا شهرزاد  | 

این نوشته سیاسی نیست...

"مدت مديدي است پسرم مهدي از راه مستقيم منحرف شده درست در خط مقابل قرار گرفته هر چه نصحيت مي‌كنم و براي هدايتش متوسل به اولياي خدا مي‌شوم اثر نمي‌كند.
با بعضي از علماي بزرگ صحبت كردم، فرمودند دست نگه دار شايد به راه بيايد. ديگر كاسه صبرم لبريز شده، ديگر با او صحبت نمي‌كنم و حرف‌هاي نامناسب او را بر نمي‌تابم.
ملت انقلابي عزيز هميشه در صحنه ما بدانند او از ما جدا هست و هر چه از من نقل كند، نپذيرند. با من ارتباطي ندارد ولي الان هم دعا مي‌كنم خداوند به او توفيق دهد كه از راه انحرافي كه پيش گرفته است برگردد و گرنه خداوند مقتدر، اسلام و انقلاب و امام و رهبر و رئيس جمهور و مسلمين عزيز را از شر او مصون و محفوظ بفرمايد.

همسایه بودیم. ما سر کوچه. شما ته اش. عید غدیرها می آمدیم خانه ی شما. وقت رفتن خودتان دم در بدرقه مان می کردید و عیدی می دادینمان. دست روی سرم می کشیدید و دعایی حواله می کردید. گاهی قبل از رفتن همه سرک می کشیدم و از لای در اتاق نگاهتان می کردم  که گرم احوالات خودتان بودید و فاطمه خانم مچم را می گرفت و می خندید و میوه می چپاند توی دهنم... چه قدر کیف داشت. انگار پرده برداری از یک قدیس باشد. تا هشت سالگی ام همسایه بودیم. اذان که می گفتند، با دوچرخه و بی دوچرخه می دویدیم تا مسجد منشور. تا دم درخت نارنج مسابقه می دادیم، من و صدیقه و مصطفی و عباس. سوره ی ماعون را همان موقع یاد گرفتم. جایش رکعت دوم نماز مغرب بود. ارایت الذی یکذب بالدین... فذلک الذی یدع الیتیم... و لایحض علی طعام المسکین... فویل للمصلین... پسر شما هم می آمد، آقا... پسر شما هم دوچرخه داشت...

نه ساله بودم که از آن خانه رفتیم. شما هم چند سال بعد ما... دیگر ندیدمتان تا شب آخر ماه رمضان هشتاد و سه. شما سخنران بودید. وجد کردم از دیدنتان. جمعیت را شکافتم و آمدم درست نشستم جلوی شما. نگاهتان کردم. پیر شده بودید. پیر تر از بچگی های من. سینه تان گاه حرف زدن خس خس می کرد. نفس تان منقطع می آمد، اما هنوز می شد با تن و لحن کلامتان پرتاب شد به سالهای قبل... کلامتان منعقد شد. آمدند و زیر شانه تان را گرفتند و عصا دادند دستتان. کهولتی به هم زده بودید...باورش دور بود برایم... ذهنم لحظه ها را می بلعید انگار در کار باز سازی تصویری دور باشد.

چند شب مانده به انتخابات  اس ام اسی می رسد دستم از یکی از رفقای معتبر که پسر فلانی، فلان است و چرا چنین و چنان. بغض می کنم جای جواب. فندک گرفته اند زیر خاطرات بچگی ام... گر گرفته ام... می گذرد...

نامه شما را می خوانم در خبرگزاری فارس... اعلام برائت از پسرتان... مهدی...انگار ورد ماثور جسته باشم مدام دوره اش می کنم، از سر به ته، از ته به سر... گنگم... گیج... انگار خرفت کلاسی  را خفت کرده باشی غامضات شعری حفظ کند و عجب شعری سروده ای مرد بزرگ... ابر مرد بچگی های من... حافظ قرآن و نهج البلاغه... شعر پیامبران الوالعزم را سروده ای... شعر نوح را... ابراهیم را، عیسی را، موسی را و محمد (ص) را...  مو به تنم راست می شود... حس نادری یخه ام را گرفته و وامی داردم اشک بریزم... خاضعانه... خضوع  شکاکی که معجزه دیده و لال شده... معجزه ی ایمان شما را... یقین را، کالای نایاب بازار دهر را... لال شده ام... لال می شوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:52  توسط زهرا شهرزاد  | 

مردگی کردن ما شهر، زادها...

نشسته ایم دورش همگی و کمثل دختر بچه های لوس آویزانش شده ام و تشت گرفته ام زیر سیلاب خاطراتش که یک قطره را هم هدر ندهم در این بی آبی مزمن... و او انگار توصیف واقع می کند دقیق و بی کم و کاست برایمان از ماجرای دعوای زن قوام السلطنه و سید ضیاء می گوید با متن تلگرافهاشان و سرمقاله های رعد و ...(رجوع می کنم به حافظه ام و آخرین چیزی که یادم می آید سر کلاس تاریخ انقلاب است و لوپ استاد دوست داشتنی و توامان کشنده اش که:" اینها را از کتاب از سید ضیا  تا ... میگویم و بسیار کتاب فلان و بهمانی است و من چندین بار، مرّه ای در جوانی و مرّاتی در میانسالی مطالعه اش کرده ام " و اقول: چیزی که عیان است و الخ...)، از قصه ی زندگی نوشیروانیان بابل می گوید که برای گارگری به طهران آمد و آخرش شد موسس دانشگاه فنی بابل و مدرسه و پارک و خیابان و... برای مان فکاهی می گوید، زیاد و پای ثابت فکاهیات اش "شیخ" است... برایمان از شارلاتانی شعبان لات دایی جان ِ قهوه چی می گوید که از 860 تومن پول پمپ آب 60 تومن ش را داد و باقی را بالا کشید... از رندی های سید ضیاء می گوید و اینکه احمد شاه را داخل آدم حساب نمی کرد و جای مبل روی طاقچه ی اتاق احمد شاه یله می داد و احمد شاه به قول خودش رنجور می شد... از پهلوی اول می گوید و شعارش گاه ِ قزاقی که :"قزاق اگر در کربلا بودی / حسین بن علی تنها نبودی و... . از دعوای شیخ خزعل و رضای پهلوی، از دعوای رضا با سلیمان نامی در کردستان که قریب بود سر رضای قزاق را که بی عده و عده رفته بود سراغش به باد دهد و عاقبت سرهنگی به زور تخته نرد حواس سلیمان ننه مرده را پرت می کند و رضا را فراری می دهند و... . برایمان از اولین اتوبوس بابل می گوید که گاه جوانی اش خریده بود و عکس خودش را توی کتاب مفاخر بابل نشانمان می دهد که شانه به شانه ی شوفر داده و می خندد و سبیلش را به دست تاب می دهد... ماجرای مکه رفتنش را تعریف می کند با اسم و شماره اتوبوسی که سوار شدند و شام شب و جایی که لباس احرام خریدند و ما جملگی گرخیده ایم از حافظه ی نود و چند ساله اش...

نشسته ایم دورش همگی و من روان نویس نرمی داده ام دستش که خاطراتش را توی تقویم بنویسد و عجب خط خوشی هم دارد... سری بلند می کند که: " اینجا از شما هم نوشتم که ... " و من قند توی دلم آب می شود از زیر خاکی سالم و سلامتی که پیدا کرده ام و توی گیر و واگیر کارها همه را ول کرده ام و جل و پلاس پهن کرده ام ور دلش چند روز است و سیرمانی هم ندارم... مدام می گذرد از ذهنم که در، مثلا سی و پنج، چهل سالگی ( ونه نود و چندسالگی) چه دارم به آدمهای دور و برم بگویم؟

زندگی نمی کنیم... نکرده ایم ما... بی ریشه گی مان هم از همین جا آب می خورد...تفاوتمان با خان ده ِ بند ِ پی ِشرقی هم همین است... اصالت ریشه دار یک خان زاده... چیزی که امروز برای پیدا کردنش باید گرد شهر گشت و آخرش "گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست..."  اصالت یک دست، گنجی که غنی ات می کند از هر مدل چند گانگی و نفاق... خلاص ات می کند از قید چه کنم چه کنم هایی که ثمره ی سفلگی است... کوته روحی ای که محصول مستقیم زندگی های نُنر آپارتمانی و مدرسه های غیر انتفاعی و ارتباطات گزینشی و... است. اصالتی که در میان ما پخش نشده... ما بچه شهری های حال بهم زن ِ پیر...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:48  توسط زهرا شهرزاد  | 

حق با شما بود حمید خان باکری...

دسته دسته آدم می رفت و برنمی گشت... دسته دسته آدم دوپا می رفت دو بال می پرید... آن وقت تو پریدی وسط و آدم ها را، دسته دسته آدم ها را سه دسته کردی و خودت هم رفتی قاطی دسته اول و تمت.

تا مدتها عکس و حرفت درست جلوی چشمم بود. گاهی زیر لب بی انصافی هم بارت می کردم که پی نسل بلاتکلیف ما را از بیخ زده ای... ما که اساسا خارج از دسته اول زاده شدیم با غیر آنها حشر و نشر کردیم و مابه ازای آرمانهایمان در اکثر اوقات تخیلی بود که از آدمهای معمولی اطرافمان علم می کردیم و معمولا کم از مدیدی تق شان در می آمد و مسجلمان می شد تو زردی حضرات و الخ... نسل ما، نسل آدم کوتوله هاست... نسل دل خوش کنک های پیزوری... نسلی که راه میانه ندارد، میان بر هم... ما نسل عصر عسرتیم... نسل عصر تواصعوا بالصبر ولی بصیرت تشخیص صبر از وازدگی مان نیست... حق با شما بود حمید خان باکری باید هم در آن انفکاک حق و باطل، در آن زمانه ی روراست با ما یا بر ما دلت نخواهد پا به عواقب الحرب بگذاری... ما اما حمید خان اینجا هر وری می رویم وصله ی ناجوریم... زائده ی عالم خلقت... تفاله ی مذهبی ها... جلاد لامذهب ها... سنگ تیپا خورده ایم... بی فرمانده... بی قطب نما... حیران شده ایم حمیدخان باکری... حیران...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:47  توسط زهرا شهرزاد  |